تبليغاتX
هنر مدیریت در هزاره سوم

هنر مدیریت در هزاره سوم

مقالات برتر

نقشه مفهومی برای مطالعه دولت

/**//**//* /*]]>*/

وسوسه مفهوم سازی مطالعه در غالب تنوع وسیعی از تئوری­ها، توسط فردریکسون و اسمیت ایجاد شد. اما لیست کردن گزینشی تئوری­ها منجر به این عقیده می­شود که مدیریت دولتی فاقد یک هسته است و تنها از مجموعه­ای از تخصص­ها و تئوری­های غیرمرتبط تشکیل شده است.

از هر کدام یک از رویکردهای علم­گرایانه یا اخلاق­مدارانه که استفاده کنیمبه نتایج مختلفی دست خواهیم یافت. برای اینکه این اتفاق رخ ندهد به نقشه مفهومی احتیاج داریم. سنت­های چهارگانه مذکور به ترتیب ظهورشان بدین شرحند:

1-     خرد عملی (practical wisdom):  این رویکرد بر تئوری سیاسی تمرکز داشته و در بردارنده توجه به جهان، اخلاق عمومی، وضعیت و حالات قانون گذاران در ارتباط با شهروندان و توسعه تئوری های کلان می باشد. (والدو، فردریکسون، هود)

2-     تجربه عملی (practical experience): این رویکرد بیشتر گرایش تکنوکرات گرایانه داشته و بر ابزارها و تکنیک های مورد استفاده در کارهای روزانه و یادگیری ضمن خدمت تمرکز دارد. (تیلور، گیولیک)

3-     دانش علمی (scientific knowledge): این رویکرد در جستجوی تئوری های علمی یا تئوری های یکپارچه سازی می باشد. (سایمون)

4-     دیدگاه های نسبی گرا (relativist perspectives): این رویکرد دربردارنده ی مجموعه متنوعی از رویکردهای مختلف بوده و اغلب به پست مدرن اشاره دارد. در این رویکرد بر تفسیر و ذهنیت گرایی تاکید شده است. (فارمر، فاکس، میلر)

خرد عملی

خرد عملی به سه سوال اساسی توجه دارد:

1.       مقصد ما کجاست؟

2.       آیا مقصد مناسبی را انتخاب کرده ایم؟

3.       چه اقداماتی انجام داده تا به آن مقصد برسیم؟

این رویکرد ماهیتا کل نگر بوده و موجب از بین رفتن ضرورت مدل سازی به سبک علوم طبیعی در مدیریت دولتی می گردد.

در پاسخ به این سوال که چرا این رویکرد از بین رشته ای بودن مدیریت دولتی حمایت می کند، به موارد ذیل می توان اشاره نمود:

1.       یک پدیده اجتماعی با پیچیدگی دولت نمی تواند با یک رشته یا رویکرد فهمیده شود.

2.       مدیریت دولتی باید بین علائق تئوریک دانشمندانی که در این علم مشارکت می کنند، تعادل برقرار کند.

3.       باید ترکیب کننده خرد عملی باشد.

تجربه عملی

ویژگی این رویکرد، جستجوی دانش کاربردی در حوزه ای مشخص می باشد. آنچه که این رویکرد عرضه داشت این چنین است:

1.       دولت های معاصر (نوین) برای ارائه بسیاری از خدمات می بایست از ابزارها و تکنیک های مناسب استفاده کنند.

2.       ظهور علاقه شدید به مدیریت دولتی (public management) و موضوعاتی از قبیل مدیریت پرسنل، بودجه ریزی، طراحی سازمان و رهبری

3.       این رویکرد ماهیتی چندرشته ای دارد (multidisciplinary) تا برای رفع نیازهای روزمره و نه به هدف علائق آکادمیک، تکنیک ها یا تئوری هایی را از دیگر رشته ها به عاریه بگیرد.

دانش علمی

رویکرد علمی به دانش از قرن هفدهم نشات گرفته و در عصر روشنگری رشد یافت. اطلاعات علمی، فنی و عملی به سرعت در صدر دیگر نوع های دانش قرار گرفت.

در آمریکا سایمون طرفدار رویکرد علمی در مدیریت دولتی می باشد. ایرادات و انتقادات وارد بر کار سایمون، علاوه بر انتقادات مطرح شده بر منطق پوزیتیویسمی، به شرح ذیل می باشد:

1.       اولین ایراد مربوط به سطح تحلیل می باشد. علوم اجتماعی می بایست در سطح اجتماعی بررسی شود نه فردی.

2.       دومین ایراد روش شناسانه بوده و به توجیه فلسفی در تولید دانش توسط تئوری برمی گردد.

3.       رسمیت و عینیت گرایی دانش موجب تخریب دیگر دانش ها می گردد.

4.       چهارمین ایراد هنجاری است. در مطالعه مدیریت دولتی، پوزیتیویسم فاقد سوالات اخلاقی می باشد.

5.       موجب کاهش نقش افراد در سازمان می شود.

دیدگاه های نسبی گرا

این رویکرد شامل فنومنولوژی، تئوری انتقادی و دیگر رویکردهایی می­شود که معمولا به آنها برچسب پست مدرن زده می­شود. اندیشه­های پست مدرن در مدیریت دولتی از اوایل دهه 90 شتاب زیادی پیدا کرد.

مهمترین انتقاد وارد بر پسست مدرن از آنجا ناشی می­شود که پست مدرن­ها هیچ یک از ادعاهای عینیت­گرائی را رد نکرده­اند.

ویژگی­های پست مدرن در مطالعه دولت

1.       پست مدرن­ها طرفدار رویکردهای تطبیقی، تاریخی و فلسفی می­باشند.

2.       پست مدرن­ها در برابر مادی­گرائی احتیاط به خرج می­دهند.

3.     پست مدرن­ها با نظر سایمون که پیش­فرض­های اخلاقی را در سازمان هدف قرار داده بود، مخالف بودند.

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 17:28  توسط علی حمیدی زاده  | 

بحران هویت در مدیریت دولتی

/* /*]]>*/ بحران هویت[1] در مطالعه مدیریت دولتی بحران هویت در مدیریت دولتی، همانگونه که والدو گوشزد کرده بود، برخاسته از مباحثات بین علم­گرایان و اخلاق­گرایان و یا پوزتیوست­ها در مقابل سنتی ها و یا عقلانیت گرایان در مقابل هنجاری­ها می­باشد. علم گرایان[2] همچون سایمون، می­یر و اتل، طرفدار روش­های دقیق تحقیق بودند و  رویکردشان توسعه مدیریت دولتی به عنوان یک علم و یک رشته دانشگاهی بود. در مقابل اخلاق­گرایانی[3] نظیر والدو، استیلمن و وامسلی، تمرکزشان بر درک دولت به عنوان یک کل بوده و بر خدمت به جامعه[4] و بخش عمومی[5] تاکید داشتند. در سال 1995 سایمون نظر والدو را پذیرفت و متوجه شد که مطالعات مدیریت دولتی، دو انقلاب مطرح شده توسط خودش (مدیریت علمی) و والدو (رویکرد بین رشته­ای) را جذب کرده­اند. سایمون فقدان روش­های علمی درست در مطالعه مدیریت دولتی را مورد انتقاد قرار داد و والدو ماهیت ارزش­مدار بودن مطالعات را گوشزد کرد. والدو و سایمون هر دو رویکردی علمی[6] را در مطالعه مدیریت دولتی دنبال می­کردند. یکی اعتقاد به مدیریت علمی[7] داشت و دیگری به ماهیت  بین رشته­ای بودن مطالعات[8]. مباحثات بین علم­گرایان و اخلاق­گرایان ادامه پیدا کرد تا در دهه 60 که مشخص شد مدیریت دولتی از یک بحران هویت رنج می­برد. مباحثات بین علم­گرایان و اخلاق­گرایان تا دهه 80 و 90 ادامه پیدا کرد. مادامی که سلسله مراتب دانشی وجود داشته باشد و هر گروه یا مکتب خود را برتر از دیگری بداند، تلاش برای جستجوی هویت مدیریت دولتی راه به جائی نخواهد برد. دانشمندان امریکائی هم تحت تاثیر تقابل این دو رویکرد قرار گرفته و هیچ یک را به طور کامل تصدیق نکرده­اند. [1] Identity crisis [2] scientists [3] holists [4] community [5] Public sector [6] Scientific approach [7] Scientific management [8] Interdisciplinary approach
+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 17:19  توسط علی حمیدی زاده  | 

تفسيرگرايي و هرمنوتيك

نويسنده: توماس شوانت

مترجم: محسن ناصري راد


كاوش كيفي نامي است براي جنبشي فرماليستي كه در اوايل دهه 1970 به صورت آكادميك آغاز شد. اين جنبش دربرگيرنده انتقاداتي اخلاقي، سياسي، روش شناختي و معرفت شناختي از تحقيقات علمي، اجتماعي در رشته هاي علمي و نظام هاي فكري بود كه متوجه استراتژي هاي تحقيقاتي پيمايشي، همبستگي آماري، آزمايشي و شبه آزمايشي بودند.
    
    غالباً، دعواها و منازعات گروه هاي دانشگاهي بر سر معنا و ارزش كاوش هاي كيفي، مباحثات وسيع رشته هاي روانشناسي، جامعه شناسي، انسان شناسي، مطالعات زنان، تاريخ و ادبيات درباره اهداف، ارزش ها و اخلاق كارهاي فكري را منعكس مي كنند.
    
    بنابراين كاوش كيفي به مثابه محل يا پهنه انتقاد علمي، اجتماعي نسبت به هر نوع خاص از نظريه اجتماعي، روش شناسي يا فلسفه است.
    
    زمينه تاريخي
    
    معمولاً سنت درون فهمي به عنوان ويژگي تفسيرگرايي و هرمنوتيك در علوم انساني توصيف شده است كه در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم در واكنش به جامعه شناسان و تاريخدانان آلماني نوكانتي و سپس فلسفه غالب اثبات گرايي برپا خاسته است. در كانون بحث اين ادعا وجود داشت كه علوم انساني اساساً در ماهيت و هدف متفاوت از علوم طبيعي است. مدافعان تفسيرگرايي معتقدند هدف علوم انساني فهم كنش انساني است. مدافعان اثبات گرايي و طرفداران وحدت علوم معتقدند كه هدف هر علم ارائه تبيين علي پديده هاي اجتماعي، رفتاري و فيزيكي است.
    
    البته، اينها بحث هاي لحاظ شده در بين نوكانتي ها درباره ماهيت دقيق تفاوت بين علوم بود. و در حال حاضر، اين موضوع كه آيا بر پايه اهداف متفاوت(تبيين در مقابل فهم) تمايزي بين علوم انساني و علوم طبيعي وجود دارد يا نه كم و بيش بر هم خورده است: اگرچه مهم است كه بدانيم مدافعان وحدت علوم انساني چگونه فلسفه مخصوص به خود را به اين موضوع پيوند مي زنند.
    
    فلسفه هاي تفسيرگرايانه
    
    از ديدگاه تفسيرگرايانه، آنچه كنش انساني (اجتماعي) را از حركت اشياي فيزيكي متمايز مي كند آن است كه كنش انساني (اجتماعي) ذاتاً معنادار است. بنابراين، براي فهم يك كنش اجتماعي خاص (مانند دوستي، ازدواج، دعا و آموزش)، محقق بايد معناهايي را بفهمد كه آن كنش را مي سازند. چون كنش انساني بدين شيوه درك مي شود، فرد مي تواند تعيين كند كه يك چشمك، چشمك نيست: يا كه يك لبخند مي تواند به عنوان دهن كجي يا دوست داشتن تفسير شود: يا كه بسياري از حركت هاي فيزيكي متفاوت مي تواند به عنوان اعمال التماس تفسير شود: يا كه حركت فيزيكي يكسان بلند كردن دست مي تواند بسته به زمينه و نيات كنشگر در تنوع عنوان دعا، تاكسي گرفتن يا اجازه گرفتن براي صحبت تفسير شود.
    
    درك معناي كنش مستلزم آن است كه فرد شيوه هاي خاص عمل كنشگران را تفسير كند. اين فرآيند تفسير يا درك به طور متفاوت نمايانده مي شود و از آن حيث تفاوت هاي اساسي و مهمي در فلسفه هاي تفسيرگرايي و بين تفسيرگرايي و هرمنوتيك فلسفي واقع مي شود. شايد اين تفاوت ها بتواند به آساني از طريق لحاظ چهار شيوه تعريف (تئوريزه سازي) مفهوم فهم تفسيري (درون فهمي) فهميده شود: سه شيوه كه سنت تفسيري را مي سازند و چهارمي كه تمايز هرمنوتيك فلسفي از سنت تفسيري را مورد توجه قرار مي دهد.
    
    همذات پنداري همدلانه
    
    نخستين شيوه تعريف مفهوم فهم تفسيري (درون فهمي) در آثار اوليه ويلهلم ديلتاي به چشم مي خورد. ديلتاي معتقد است كه فهم معناي كنش انساني مستلزم فهم آگاهي ذهني يا نيت دروني كنشگر است.1 بنابراين، درون فهمي متضمن نوعي از همذات پنداري همدلانه با كنشگر است. همذات پنداري همدلانه در قلب هرمنوتيك عينيت گرا يا محافظه كار قرار دارد. (هيرش1976) هر دو رويكرد انديشه هاي مشتركي دارند كه به تفسيرگر امكان مي دهد تا به منظور بازتوليد معنا يا نيت كنشگر از شرايط تاريخي اش برتري يابد. (ورود واژه هرمنوتيك قدري گيج كننده است و بين فلسفه هاي هرمنوتيك و تفسيرگرايانه تمايز قائل مي شوم.)
    
    آيا ممكن است از طريق فرآيند فهم نيت كنشگر به فهم تفسيري دست يافت؟ گيرتز معتقد است كه فهم از بررسي نشانه هاي كنشگر و سعي براي كشف(از طريق مشاهده و گفت وگو) آنچه كنشگران فكر مي كنند كه به آن متعهدند، ناشي مي شود. باوجود اين، انديشه كسب يك فهم «دروني»- تعريف كنشگران از موقعيت- مفهوم كانوني نيرومندي براي درك هدف كاوش كيفي است.
    
    جامعه شناسي پديده شناختي
    
    دومين شيوه تعريف مفهوم فهم تفسيري در آثار جامعه شناسان پديده شناس و روش شناسان مردمي
    
    - سيكورل و گارفينگل- يافت مي شود. متاثر از آثار آلفرد شوتس، اساساًً تحليل پديده شناختي مربوط به فهم اين مطلب است كه چگونه هر روزه جهان بين ذهني (جهان زندگي) ساخته مي شود. هدف فهم، اين است كه چگونه معناداري كنش هاي خود و ديگران را تفسير مي كنيم و چگونه تكوين معناهاي عيني كنش در ارتباطات بين الاذهاني افراد در جهان زندگي اجتماعي را بازسازي مي كنيم. (اوت وايت 1975: 91) شاخص پذيري و انعطاف پذيري دو ابزار مفهومي مورد استفاده در اين بازسازي هستند. (پاتر 1996) انعطاف پذيري بدين معناست كه معناي يك كلمه يا سخن به زمينه كاربردش وابسته است. سخن ها فقط درباره چيزي نيستند بلكه چيزي را نيز انجام مي دهند. يك سخن تا حدي متشكل از عمل سخن گفتن است. اين دو مفهوم ابزارهايي هستند كه بدان وسيله جامعه شناسان پديده شناس و روش شناسان مردمي درك مي كنند كه چگونه واقعيت اجتماعي و زندگي روزمره در گفت وگو و كنش متقابل ساخته مي شوند.
    
    بازي هاي زباني
    
    تعريف سوم فهم تفسيري در تحليل رويكردهاي زباني نمايانده مي شود كه از پژوهش هاي فلسفي ويتگنشتاين و به خصوص آثار پيتر وينچ ملهم مي شود. وينچ معتقد است بازي هايي وجود دارند كه با زبان انجام مي شود (مانند دستور دادن، سلام دادن و غيره) و انديشه بازي هاي زباني ساخته شده فرهنگ هاي متفاوت را گسترش داد. هر يك از اين بازي ها قواعد يا ملاك هاي خاص خود را دارد. كنش انساني، شبيه سخن گفتن، يك عنصر ارتباط است كه قواعدي بر آن حاكم است. به عبارت ساده تر، كنش انساني از طريق نظام معناها (ويتگنشتاين آن را «بازي زباني» مي نامد) كه بدان تعلق دارد معنادار است. درك نظام معناها (هنجارهاي فرهنگي و نهادي، قواعد سازنده كنش و غيره) هدف درون فهمي است. (گيدنز 1993، هابرماس 1988، اوت وايت 1975)
    
    ويژگي هاي مشترك
    
    اين سه شيوه درك مفهوم فهم تفسيري (درون فهمي) سنت تفسيرگرايي را مي سازند و هر سه در ويژگي هاي زير مشتركند: الف- آنها كنش انساني را معنادار تلقي مي كنند: ب- آنها تعهدي اخلاقي را نشان مي دهند كه در قالب احترام و وفاداري به جهان زندگي است: و ج- از ديدگاه معرفت شناختي، آنها در گرايش نوكانتي به تاكيد بر نقش ذهنيت انساني در شناخت (دانش) بدون فدا كردن عينيت شناخت (دانش) مشتركند. به عبارت ديگر، تفسيرگرايان معتقدند ممكن است معناي ذهني كنش را درك كنيم، اما چنين كاري را به نحوه يي عيني انجام مي دهيم. معنايي كه تفسيرگر بازتوليد يا بازسازي مي كند معناي اصلي كنش در نظر گرفته مي شود. روش صحيحي كه به كار گرفته مي شود، ابزاري است كه تفسيرگران را قادر مي سازد تا به مانند مشاهده گران مدعي گرايش نظري ناب شوند. (اوت وايت 1975) گرايش نظري يا عمل تعمق علمي دورادور مستلزم سبك شناختي مشاهده گر بي طرف است. (شوتس1962) اين، البته، ضرورتاً اين واقعيت را انكار نمي كند كه كاوشگر ممكن است به منظور درك معناهاي بين الاذهاني كنش انساني، به عنوان يك الزام روش شناختي، در جهان زندگي ديگران «مشاركت» كند.
    
    عموماً تفسيرگرايي دربرگيرنده دو بعد درون فهمي است كه توسط شوتس توضيح داده شده است. درون فهمي در سطح ابتدايي، «نام فرآيند پيچيده يي است كه از طريق همه ما در زندگي روزمره مان به عنوان معناي كنش هاي متقابل خودمان و ديگران تفسير مي شود». (برنشتاين 1976: 139) همچنين، درون فهمي يك «روش ويژه در علوم اجتماعي» است (شوتس1962: 57): فرآيندي كه به واسطه آن دانشمندان علوم اجتماعي سعي مي كنند تا فرآيند ابتدايي را درك كنند. بنابراين هدف تفسيرگرايان بازسازي خودفهمي كنشگران درگير در كنش خاص است. به عبارتي، هرمنوتيك مي تواند ويژگي معرفت شناسي هاي تفسيرگرايانه باشد زيرا آنها تاكيد دارند كه فرد به منظور آنكه دركي از كنش خاص داشته باشد بايد موقعيتي را بفهمد كه در آن موقعيت، كنش هاي انساني معنا را مي سازد يا كسب مي كند. (اوت وايت 1975) اين ديدگاه مفهوم مشابهي از دور هرمنوتيكي ترسيم مي كند كه به مثابه يك روش يا رويه خاص علوم انساني است: به منظور فهم جزء(جمله، سخن يا عمل)، كاوشگر بايد كل(مجموعه نيات، باورها و تمايلات يا متن، زمينه نهادي، رويه، شكل زندگي، بازي زباني و...) را بفهمد و بالعكس. گارفينگل در اين باره كه مردم چگونه جهان خود را درك مي كنند، معتقد است: «نه تنها الگوي اساسي از شواهد مستند افراد مشتق مي شود بلكه شواهد مستند افراد، به نوبه خود، بر پايه آنچه درباره الگوي اساسي ناشناخته است، تفسير مي شود. هر يك براي شرح ديگري به كار مي رود.»
    
    سرانجام، تفسيرگرايي فهم(درون فهمي) را فهمي معرفت شناختي مي انگارد و به عنوان فرآيندي فكري در نظر مي گيرد كه به واسطه آن يك شناسنده(محقق به عنوان آزمودني) درباره يك موضوع (معناي كنش انساني) شناخت كسب مي كند. بنا به عقيده برنشتاين، «مفهوم دور هرمنوتيكي فهم عبارت است از «موضوع» جهت دار كه ما را به متن، نهاد، رويه ها، يا شكل زندگي هدايت مي كند و سعي مي كنيم بفهميم...»
    
    بنابراين، در سنت تفسيري، تفسيرگر تعيين مي كند كدام يك تفسير شود و به عبارتي، تفسيرگر در فرآيند تفسير، بيروني و بي تاثير باقي مي ماند.
    
    هرمنوتيك فلسفي
    
    چهارمين شيوه، و اساساً متفاوت، كه بازنمايانده مفهوم فهم تفسيري است در هرمنوتيك فلسفي گادامر و تايلور يافت مي شود كه ملهم از آثار هايدگر است. عموماً فلسفه هاي تفسيرگرايانه نقش تفسيرگر را در قالب مفسري تعريف مي كنند كه درگير تحليل انتقادي يا تبيين متني (يا برخي كنش هاي انساني) است كه از روش دور هرمنوتيكي استفاده مي كند. عموماً، هم مشاهده گر پديداري و هم تحليلگر زباني، مدعي نقش مشاهده گر غيردخيل هستند. فهمي كه آنها از برخي كنش هاي اجتماعي خاص (يا متن) كسب مي كنند منحصراً بازتوليدي است و بايد درخصوص اصول و پايه هاي بازنمايندگي دقت، صحت و اعتبار آن كنش و معنايش قضاوت و داوري شود.
    
    هرمنوتيك فلسفي به شيوه هاي مختلفي اين تصوير معرفت شناختي كلاسيك از وظايف و نوع فهمي كه «توليد مي كند» را به چالش مي طلبد. اولاً برنامه فلسفي هرمنوتيك گادامر و تايلور اين ديدگاه تفسيرگرايانه را رد مي كند كه «هرمنوتيك هنر يا فن فهم و هدف آن بازسازي بنيادهاي روش شناختي علوم انساني است». (گروندين1994: 109) هرمنوتيك فلسفي معتقد است فهم، در وهله اول، يك اقدام رويه مند يا قاعده مند نيست. فهم تفسير است. همچنان كه گادامر توضيح مي دهد فهم «يك فعاليت انساني مجزا نيست بلكه ساختار اساسي تجربه زندگي ماست. ما هميشه چيزي را به عنوان چيزي تلقي مي كنيم و اين فرضيه اساسي جهت گيري كلي ماست و نمي توانيم آن را به چيزي ساده تر و بلاواسطه تقليل دهيم».
    
    ثانياً، در عمل تفسير(تلقي چيزي به عنوان چيزي)، سوگيري يا پيشداوري كه به لحاظ تاريخي اجتماعي به ارث رسيده است، به عنوان ويژگي يا صفتي كه يك تفسيرگر بايد به منظور دستيابي به فهمي روشن از خود دور كند، تلقي نمي شود. سنت ها و پيشداوري هاي به هم پيوسته كه تلاش هايمان را براي فهم شكل مي دهند به آساني تحت كنترل ما هستند و مي توانند بنا به ميل كنار گذاشته شوند. اما هرمنوتيك فلسفي معتقد است سنت چيزي بيروني، عيني و وابسته به گذشته نيست. چيزي كه بتوانيم از آن آزاد شويم و خودمان را دور نگاه داريم. (گادامر 1975) علاوه براين، همچنان كه كالاگر توضيح مي دهد، سنت «يك نيروي زنده و جاودانه است كه در تمامي فهم وارد مي شود» و «به رغم اين واقعيت كه بخش عمده يي از سنت ها براي ما ناشناخته اند، تفسيرهايمان را كنترل مي كنند و جلوتر از ما هستند». وانگهي چون سنت ها «آنچه ما هستيم و چگونه دنيا را مي فهميم را شكل مي دهند، تلاش براي پا نهادن به بيرون فرآيند سنت، شبيه به تلاش براي پا نهادن به بيرون پوست بدن خودمان خواهد بود».
    
    بنابراين دستيابي به فهم موضوعي نيست كه كنار گذاشته شود يا رها شود يا نظرات فردي را دنبال كند. برعكس فهم مستلزم به عهده گيري و تقبل سوگيري هاي فردي است. واقعيت اين است كه ما به سنت «تعلق داريم» و سنتي كه بر تفسير حاكم است بدين معني نيست كه ما صرفاً سوگيري هاي سنت در تفسير را دوباره به صورت قانون درمي آوريم. اگرچه پيش فرض ها و پيشداوري ها مفاهيمي ابتدايي را پيشنهاد مي كنند كه موجب مي شود تفسيرگر موضوع يا شخصي را تفسير كند، پيشداوري ها را در مواجهه با آنچه تفسير مي شود به مخاطره مي اندازد.
    
    ثالثاً تنها در يك مواجهه مكالمه يي با آنچه فهميده نمي شود، با آنچه بيگانه است، با آنچه ادعايي را موجب مي شود، مي توانيم فكر خودمان را از به مخاطره انداختن و آزمودن پيشداوري ها و پيش فرض هايمان آزاد كنيم. (برنشتاين 1983) فهم مشاركتي، گفت وگويي و مكالمه يي است و هميشه با زبان پيوند دارد و تنها از طريق يك منطق سوال و جواب حاصل مي شود. (برنشتاين 1983، گروندين 1994، تايلور 1991) علاوه بر اين، فهم چيزي است كه در گفت وگو توليد مي شود نه چيزي كه به وسيله يك تفسيرگر از طريق تحليل فهم بازتوليد مي شود. معنايي كه فرد در «درك» كنش اجتماعي يا متن جست وجو مي كند موقتي و فرآيندي است و هميشه در موقعيت زماني خاص فهم پديد مي آيد. (آيلس ورث 1991، برنشتاين 1983، گادامر 1975: 419)
    
    چنين مفهوم متفاوتي از معنا دلالت بر يك برون رفت اساسي از انديشه تفسيرگرايانه دارد. كنش انساني معنا دارد و معنا يك اصل تعين پذير يا تصميم پذير تفسيرگر است. هرمنوتيك فلسفي ديدگاهي غيرعينيت گرايانه از معنا دارد: «متن» (يا كنش انسان) موضوعي كاملاً مستقل از تفسير هايش نيست و مي تواند به عنوان يك عامل تشخيص صحت شان مورد استفاده قرار گيرد. (كانلي و كوتنر 1998: 17) گروندين متذكر مي شود كه «از حيث شكل، فهم در مقايسه با شباهت دخيل در گفت وگو شباهت كمتري نسبت به درك محتوا و معناي ذهني و ادراكي متن دارد». به عبارت ديگر معنا در عمل تفسير و متقابلاً پس از گفت وگو به توافق مي رسد و به آساني كشف نمي شود.
    
    بدين معنا هرمنوتيك فلسفي در مورد معنا با يك رئاليسم ساده لوحانه يا عينيت گرايي مخالفت مي كند و مي توان گفت نتايجي را كه هرگز تفسير صحيحي ندارد، تاييد مي كند. همچنين اين ديدگاه متعلق به برخي از برساخت گرايان است. با وجود اين هرمنوتيك فلسفي معنا را نه ضرورتاً به عنوان يك برساخته بلكه به عنوان يك توافق مبتني بر گفت وگو مي بيند.
    
    سرانجام، همچنان كه در بالاپيشنهاد شده است، نوع فهمي كه از مواجهه ناشي مي شود همزمان نوعي از «كاربرد» است. به عبارت ديگر در عمل فهم دو مرحله مجزا وجود دارد. اول كسب فهم: دوم كاربرد فهم. به بيان دقيق تر فهم نوعي از تجربه عملي «در» و «از» جهان است. فهم «زنده» و وجودي است. گادامر اين مطلب را بدين گونه توضيح مي دهد كه «فهم مانند كنش، هميشه يك مخاطره باقي مي ماند و هرگز جا را براي كاربرد آسان يك شناخت (دانش) عام قواعد وانمي نهد تا گزاره ها يا متون فهميده شود. وانگهي آنجا كه موفق است، فهم يعني رشد آگاهي دروني، همان طور كه يك تجربه جديد به بافت تجربه ذهني مان وارد مي شود. فهم يك ماجراجويي است و شبيه هر ماجراجويي ديگر مخاطره آميز است...» تاكيد بر فهم به عنوان نوعي از شناخت (دانش) سياسي- اخلاقي كه همزمان متضمن، دخيل (و بنابراين مورد علاقه) و مربوط به انتخاب عملي است، عنصر كانوني هرمنوتيك فلسفي است.
    
    هرمنوتيك فلسفي روش شناسي «حل مساله» بدفهمي يا مسائل مربوط به معناي صحيح كنش انساني نيست. گادامر مكرراً تاكيد كرده است كار هرمنوتيك «بسط رويه فهم نيست بلكه شفاف سازي شرايطي است كه در آن شرايط فهم رخ مي دهد. اما اين شرايط ناشي از ماهيت «رويه» يا روشي نيستند كه تفسيرگر بايد خود درباره متن خلق كند». هدف هرمنوتيك فلسفي، فلسفي است- فهم آنچه در فرآيند خود فهم درگير است. (مديسن1991)
    
    پي نوشت:
    
    1-ديلتاي بر اهميت به قاعده درآوردن تجربه ديگري تاكيد دارد و مفهوم مشابهي از درون فهمي را به عنوان «فهم عقلاني انگيزش» تاييد مي كند. ديلتاي در نوشته هاي بعدي اش، بر مفهوم همذات پنداري همدلانه تاكيد نمي كند و بيشتر راجع به تفسير هرمنوتيكي محصولات فرهنگي صحبت مي كند.
     برگرفته از: http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1648183
+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 22:43  توسط علی حمیدی زاده  | 

نگاهي به انديشه فلسفي و جامعه شناختي مکتب فرانکفورت

نظريه انتقادي و انتقاد از عقل و علم معاصر

گرايشي  که  در انديشه  فلسفي  و جامعه  شناختي  معاصر به  نام  حلقه  انتقادي يا مکتب  فرانکفورت  معروف  شده  است، ريشه  در فعاليتهاي  مطالعاتي  يک  موسسه  علوم  اجتماعي  وابسته  به  دانشگاه  فرانکفورت  دارد که  تاسيس  آن  به  سال  1923 برمي گردد، اما نقطه  اوج  فعاليت  و شکوفايي  آن  سالهاي  دهه1930 به  بعد وبه ويژه  دهه هاي  50 تا 80 قرن  بيستم  در آلمان  و آمريکا بوده  است .
ماکس هورکهايمر (1973- 1895) جامعه شناس و فيلسوف آلماني مکتب فرانکفورت، بنيانگذار موسسه  پژوهشهاي اجتماعي است. هدف اين موسسه مطالعه و پژوهش درباره جهان کنوني و شرايط اجتماعي، سياسي و فرهنگي جوامع نوين صنعتي غرب بوده است. در نظر هورکهايمر، مسئله اساسي بيش از هر چيز  پژوهش درباره ساختمان و گسترش فرهنگي وانديشه انسان غربي بود. از آغاز سال هاي 1932 هورکهايمر و تئودور آدرنو کوشش مي کردند که با انتشار سلسله مقالات چيزي را بنياد نهند که  به  نظريه انتقادي معروف شد.
تئوري مکتب انتقادي نئومارکسيستي او، بازگشت به نظرات شوپنهاور نيز بود. اين تئوري نه مارکسيسم محض و نه نئوهگلي بود، و به پيروي از روش کانت، خود نيز انتقادي است.
ماکس هورکهايمر بين سال هاي 1895-1973 درآلمان زندگي کرد. او در نوجواني علاقه خاصي به ادبيات و فلسفه داشت ودردانشگاه به تحصيل فلسفه، روان شناسي و اقتصاد پرداخت ومدتي استاد درس فلسفه اجتماعي بود. وي در جنگ جهاني اول در ارتش دولت پروس پرستار بيمارستان بود.اودکتراي خود را پيرامون نظرات کانت نوشت و پايان نامه استادي اش در مورد "آغاز فلسفه تاريخ  بورژوازي" بود. هورکهايمر، با روي کار آمدن فاشيسم، به آمريکا فرار کرد.
وي گر چه در جواني با نظرات مارکسيسم عملي، به انتقاد از سرمايه داري پرداخته بود، بعد از پايان جنگ جهاني دوم و بازگشت به وطنش،  به جستجوي  اسطوره هاي جديد بورژوازي مانند پول، سود، هنر مبتذل، بوروکراتيسم، صنعت پرستي، رفاه کذائي، فرهنگ مصرف، وغيره پرداخت.
از جمله آثار هورکهايمر: ديالکتيک روشنگري، تئوري انتقادي و تئوري سنتي، نقد عقل ابزاري،  مه آلود نمودن عقلگرايي، غروب، يادداشتهايي درآلمان، از سالهاي جواني، مجموعه سخنان برگزيده، جستاري پيرامون اتوريته و خانواده، يادداشتهاي بيست ساله، نوول هاي اجتماعي انتقادي بدبينانه، و غيره هستند.
زمينه مطالعات هورکهايمر در سال هاي جواني: آثار ايبسن، استرينبرگ، مارکس، شوپنهاور، و کانت بودند ولي بدبيني  شوپنهاور نقش  مهمي روي  نظرات او داشت.غالب اعضاي مکتب فرانکفورت از جمله  هورکهايمر زير تاثير نظريه هاي فرويد نيز بودند.
در کار تحقيق  مکتب فرانکفورت: مسووليت روانشناسي را
اريش فروم، و مسووليت جامعه شناسي ادبي را لئولونتال  و مسووليت اقتصاد را پولاک و مسووليت فلسفه ونئوفاشيسم را هربرت مارکوزه،به عهده گرفتند. برخورد انتقادي آنان با مارکسيسم واستالينيسم، فرصتي شد براي نظرات ديگري ازجمله: روانکاوي، کانت گرايي، اگزيستنسياليسم و غيره. در نظر آنان مارکسيسم بايد گسترش جديدي مي يافت چون آن جوابگوي حل بحران جديد آن زمان نبود ، چون مارکسيسم آن زمان به رد: روانشناسي، تئوري عقلي وفرهنگي مي پرداخت هورکهايمر به انتقاد از ماکس وبر خواهان غير ايدئولوژيک بودن تحقيق و آزادي نظريه از بار" ارزش گزاري"، پرداخت.
اوبا شعار اراده غيرقابل اجتناب ناپذير براي حقيقت، خواهان کوشش براي يک جامعه بهتر بود. انتقاد او ازعقل مدرن، انتقاد از خود است.وي مي گفت که پيشرفت ابزار صنعتي همراه با جريان غيرانساني بودن، شده است و در سرمايه داري عقل فقط وسيله اي براي حسابگري شده است.
وي با نااميدي مي گفت که جهان اسير روابط تيره سراسري شده است. روشنگري مدل غربي او سرانجام حامل نظرات نااميد و بدبينانه شد. درنظر او عقل روشنگر دوباره خود به اسطوره گرايي روي آورده است، چون درجهان کاملا بوروکراتيک و مديريت شده، آزادي فرد نيز نابود شده وابتذال و بي خيالي درفرهنگ ،حاکم گرديده است. جادوزدايي آغازين ازجهان که هدف روشنگري بود، خود اسير اسطوره هاي عقل گرايي صنعتي و حاکميت و تسلط و استثمار کامل طبيعت شد. در نظر او روشنگري که مي خواست براي استقلال انسان مبارزه کند، خود دچار درد سرهاي صنعت و بوروکراتيسم شده است.
در نظر او جهان اداره شده سازماني باعث نابودي آزادي شخص گرديد. وي با شکايت از سرمايه داري مي گفت که "اقتصاد تفريح" توده ها را بسوي سرگرمي هاي مبتذل هدايت مي کند و پيش بيني مي کرد که نيروهاي بيگانه نمودن روابط انساني، مانند سازمانها، موسسات وفرهنگ دولتي، بشريت را بسوي نوع ديگري از بربريت هدايت مي نمايند، چون اکنون فرد متوجه شده است که سرنوشت زندگي اش را نيروهاي مکانيکي، بي روح و اداري، از پيش تعيين کرده اند و مدعي شد که درغرب يک تحول اجتماعي عادلانه و خردمندانه باشکست روبرو شده است.

نظريه انتقادي

 هورکهايمر به زعم خود  تئوري انتقادي خود را در برابر نظريه انتقادي سنتي بنياد نهاد. او مي گويد: "تئوري درمعناي سنتي و به وسيله دکارت بنياد شده آن، آن گونه که در کار دانشهاي تخصصي همه جا زنده است تجربه را بر پايه طرحهاي مسائلي سازمان مي دهد که با توليد دوباره زندگي در درون جامعه کنوني  يافت مي شوند. نظام هاي اصولي شامل شناخت ها در شکلي اند که آنها را درشرايط داده شده کنوني، براي بسياري انگيزه ها تا حد امکان قابل استفاده مي سازد.
پيدايش اجتماعي مسائل، وضعيتهاي واقعي که دانش درآنها به کارمي رود، هدفهايي که براي آنها دانش به کاربرده مي شود، در برابر دانش اند و براي آن بيروني تلقي مي شوند. تئوري انتقادي جامعه برعکس، انسانها را چونان توليدکنندگان همه شکلهاي  زندگي تاريخي ايشان را موضوع خود قرار مي دهد."
مقصود هورکهايمر از انتقاد سنتي همان رويکرد انتقادي در دورانهاي جديد است که پس از دکارت به ميان آمد و انگيزه اي نيرومند براي  پرداختن به پديده هاي منفرد واقعي و انديشه اي بود.بنا برعقيده هورکهايمر اين شيوه انتقاد سنتي همبستگي و وابستگي انساني را با انديشه و نتايج آن و دستاوردهاي دانشهاي طبيعي فراموش کرده بود.
او استدلال مي کند که هدف واپسين انسان از دانش هاي طبيعي چيرگي انسان برطبيعت و نيروهاي آن بوده و هست. اما آنچه در نظريه سنتي فراموش شد پيوستگي ميان سرنوشت انسان و پيشرفت تمدن و فرهنگ اوست.اين نظريه، که درقالب دانشهاي طبيعي ومباني فلسفي آنها متبلورشده است، از ياد مي برد که ميان شناخت و سود يا معرفت و منفعت پيوندي استوار يافت مي شود.
به طور کلي هورکهايمر ميان نظر يا نگرش سنتي و نگرش نقادانه تفاوت قائل مي شد. نگرش سنتي همان نگرش علوم طبيعي و پوزيتيويستي است که درعلوم اجتماعي رواج يافته است. در مقابل نگرش نقادانه اساسا نگرش هگلي  و ديالکتيکي است که پديده هاي  اجتماعي را عيني، ساختاري و از پيش داده شده تلقي  نمي کند  و روش تبيين  حقايق  عيني از نقطه نظر اثباتي و خارجي را مردود مي شمارد. نگرش سنتي، مفاهيم اجتماعي را به شکلي غير تضادآميز و ايستا طبقه بندي مي کند. حال آنکه نگرش انتقادي با بهره گيري از روش ديالکتيک، مفاهيم خود را از متن فرآيند متحول پراکسيس تاريخي استنتاج مي کند.
از ديدگاه هورکهايمر،نگرش سنتي مبين کارکرد اجتماعي دانشمندان و حکماي سنتي در درون نظام تقسيم کار اجتماعي بوده است که پيوند روشن و آشکاري با فعاليت اجتماعي به عنوان پراکسيس تاريخي نداشته است. برعکس، فعاليت فکري انديشمند نقاد برخلاف  دانشمند سنتي و  بورژوايي کارکردي اجتماعي دارد و جزئي از فرآيند پراکسيس تاريخي است، به اين معني که با علائق و خواستهاي راستين انسان پيوند دارد. انديشمند نقاد صرفا وضعيت عيني تاريخي را  توصيف نمي کند بلکه خود نيرويي در درون آن وضعيت براي ايجاد دگرگوني است.
تفاوت اصلي ميان نظريه سنتي و نظريه انتقادي، تفاوت درموضوع شناخت نيست بلکه  تفاوت درعامل شناخت است. در نظريه سنتي، مهمترين عامل يعني پيوستگي و رابطه بين سرنوشت انسان و پيشرفت فرهنگ و تمدن به فراموشي سپرده شده است. از نظر او بين شناخت، معرفت و منفعت انسان رابطه اي محکم وجود دارد.
نظريه پرداز انتقادي  به واقعيت اجتماعي به عنوان پديده  تاريخي مي نگرد و خود را در آن درگير و جزئي از آن  مي داند. بنابراين  نظريه انتقادي برخلاف نظريه سنتي مجموعه اي از احکام و قضايا  نيست  بلکه اساسا نوعي نگرش به واقعيت اجتماعي است. نمي توان نظريه انتقادي را همچون نظريه سنتي از متن واقعيت جدا کرد.

 نقش نظريه انتقادي

 وظيفه نظريه انتقادي اين است که ميزان عقلانيت و عدم عقلانيت نظام اجتماعي را نشان دهد و به جاي نهادهاي نامعقول، نهادهاي عقلاني بگذارد. نظريه انتقادي وظيفه اي ذاتي در
کمال بخشي و عقلاني کردن واقعيت دارد. نظريه انتقادي نمي تواند مانند نظريه سنتي فرض جدايي  عامل و موضوع شناخت را بپذيرد، بلکه داوريهاي عامل شناخت در نظريه انتقادي تنها شناخت نيست بلکه پيشبرد و تکميل عقلانيتي است که در فرآيند باز توليد اجتماعي به نحوي نارسا نهفته است. به نظر هورکهايمر، همين خواست تکميل عقلانيت واقعيت  يا خواست آزادي راستين از ديدگاه نظريه انتقادي بايد جهت بخش طرحهاي تحقيقاتي در علوم اجتماعي باشد.
به موجب نظريه انتقادي هورکهايمر، هرآنچه کاملا با معيارهاي عقل منطبق نيست،بايد مورد انتقاد قرار گيرد. شرايط اجتماعي خود براي بالفعل شدن عقل محدوديت هايي ايجاد مي کند.
در واقع ظهور نظريه انتقادي ناشي از نظريه نارسايي و ناتمامي  فرآيند عقلانيت در تاريخ است. غايت اصلي نظريه انتقادي، عقل و آزادي است. مبارزات اجتماعي به طور کلي در جهت تحقق اين غايات به وقوع مي پيوندد و فلسفه و نظريه انتقادي خود جزئي از اين مبارزات به شمار مي رود. ازهمين رونقش نظريه انتقادي خود داراي پيامدهاي واقعي و اجتماعي است. حقيقت غايي  يا عقلانيت از حد فعليت حاضر فراتر مي رود. محدوديت عنصر عقلانيت در واقعيت تنها با توجه به چنين حقيقتي آشکار مي گردد.
با در نظرداشتن اين حقيقت است که اصولا امکان نقد و انتقاد ايجاد مي شود. به هر حال هورکهايمر وظيفه اصلي نظريه انتقادي نقد جامعه مدرن است، نه ترسيم نظام جانشين يا بهتر.

 انتقاد از عقل و علم معاصر

 هورکهايمر معتقد است در شرايط گسترش نوين، هستي اجتماعي و اقتصادي انسان وعقل و آگاهي شکل ديگري به خود گرفته اند. عقل
آن گونه که درسنت انديشه روشنگرانه اروپايي تا آغاز سده بيستم يافت مي شود بر زندگي فردي و اجتماعي آدميان مسلط نيست.
به نظر هورکهايمر، پوزيتيويسم به عنوان نظريه شناخت، انسان را در رديف وقايع و اشياي طبيعي و ثابت قرار مي دهد وبدين سان تمايز اساسي ميان پديده هاي انساني وطبيعي را محو مي سازد. همچنين پوزيتيويسم خواستها و نيازهاي حقيقي وروزمره را ازهم تميز نمي دهد. به عبارت ديگر ،آئين اثبات ميان امر واقع و ارزش جدايي مطلق قائل مي شود و بدين سان علم و شناخت را از علائق وخواسته هاي راستين آدمي  تجزيه مي کند.
هورکهايمر معتقد بود علم تجربي نمي تواند امور ذاتي و راستين را از امور عارضي و کاذب باز شناسد و اساساغيرتاريخي است و مهم تر از همه اين که متضمن ديدگاه کليت  نيست. علم تجربي صرفا به بودن نظر دارد و نه به شدن. در نتيجه، واقعيت اجتماعي مجموعه اي از فرآيندهاي مکرر و پيچيده تلقي مي شود و اجزا و کار ويژه هاي اصلي نظام اجتماعي مستمر و پايدار به شمار مي آيند.علم بورژوايي وقتي دچار بحران مي شود که جهان اجتماعي متحول و پويا را همچون تصويري ايستا و راکد مي بيند.
به عقيده هورکهايمر ريشه بحران علم بورژوايي را بايد در بحران جامعه  بورژوايي جستجو کرد. علم بورژوايي نمي تواند نظريه اي در باب جامعه به دست دهد که تعارضات و تضادها و فضاهاي بحراني آن را باز نمايد. چنين علمي چون صرفا به داده هاي تجربي توجه دارد،از پيش بيني تحولات قاصر است.
در انديشه هورکهايمر علم اجتماعي راستين بايد توانايي پيش بيني داشته باشد. عنصر آينده نگري از عناصر اصلي و اساسي هرعلمي است وتوانايي پيش بيني در علم اجتماعي منوط به توانايي شناخت  شرايط  متحول است. البته تاريخ  يکسره حاصل عمل آگاهانه انسان نيست يا انسان تاريخ را چنانکه دلخواه اوست نقش نمي بندد ليکن با توجه به اين که جهان، اجتماع و تاريخ حاصل وبازتاب کاراجتماعي انسان است و بخش مهمي از تاريخ حاصل عمل آگاهانه ما است، بنابراين امکان پيش بيني در علوم اجتماعي وجود دارد.
هورکهايمر در سخنراني افتتاح موسسه پژوهش هاي اجتماعي استدلال کرد که منظور از نقد گرايش اثباتي در علم، اين نيست که علم مي بايد خود را از علائق فلسفي رها سازد، بلکه کاملا  برعکس،بايد برداشت فلسفي را در درون پژوهش هاي تجربي و عيني خود تعبيه کند.

 انتقاد از جامعه معاصر

 از ديدگاه هورکهايمر،شناخت جامعه نيازمند تدوين نظريه جديدي است که بتواند ذات خود را  از ظاهر تميز دهد. در علوم اجتماعي، تجزيه عامل و موضوع شناخت ميسر نيست. پديده هاي اجتماعي، پديده هايي هميشه ناتمام، متحول و به عبارت بهتر تاريخي هستند. از همين رو امکان وجود يک نظريه اجتماعي کامل و مشرف و همه جانبه منتفي است.
به زعم هورکهايمر و تئودور آدرنو گسترش دانش انساني وتبلورآن در نيروهاي چيره شونده بر طبيعت موجب شده است که پيوند ميان هستي وسرنوشت انساني و زندگي بيروني، يعني زندگي مادي و اجتماعي بشر،گسسته شود. بدين سان، نظريه انتقادي وظيفه خود را اين قرار مي دهد که وضعيت  کنوني اجتماعي و فرهنگي آدمي را در کليت آن، بويژه در کشورهايي که در آنها  دستاوردهاي دانش را درراه چيره شدن آدمي بر نيروهاي طبيعت و افزودن برامکانهاي خود، براي يافتن افزارها و وسايلي براي تحقق بخشيدن به آرزوها وهدفهاي خود، با ناخرسند شدن، ناآرامتر شدن و واپس تر رفتن معنويت حقيقي انسانها، رابطه مستقيم دارند.
هورکهايمر و آدورنو در کتاب "ديالکتيک روشنگري"، فرايند تسلط ابزاري بر طبيعت را عامل  انسانيت زدايي وچيرگي انسان ها دانستند. آنها پس ازجنگ جهاني دوم به سبب مشاهده جامعه کاملا دولتي وفرهنگ مصرفي دستکاري شده پيرامونشان، روحيه اي به شدت بدبينانه را در نوشته هاي خود منعکس کردند.
به نظر هورکهايمر، نظام سلطه در جهان معاصرحتي اميد به يوتوپيا و انديشه آزادي را هم کشته است.اما گرچه عنصر آزاديخواهي در انسان ممکن است خاموش و سرکوب شود ليکن در اعماق جان او زنده باقي خواهد ماند.
او معتقد است که عقلانيت نظام سرمايه داري و دولت اقتدارطلب و جامعه سلطه زده کنوني  مناسبتي با آزادي ندارد و تا زماني که تاريخ جهان به شيوه عقلاني و منطقي خود تداوم مي يابد، نمي تواند سرشت راستين انسان را متحقق سازد. در جهان سلطه بوروکراتيک، عقل در خدمت سلطه درآمده و توانائيهاي رهايي بخش خود را ازدست داده است. عقل بدين سان شيئي گونه و ابزاري شده است. اما گرايش عقل در جهت آزادي و رهايي نهفته است و وظيفه نظريه پرداز انتقادي اين است که چنين گرايشي را دريابد و فعال سازد.
هورکهايمر، "بدبيني اجتماعي" را تنها عامل حفظ آگاهي انتقادي در مقابل سلطه فراگيرعقل  تکنولوژيک و سرمايه دارانه تلقي مي کرد. به نظراو بدبيني انتقادآميز، ديني است که همه ما نسبت  به بشريت داريم و نظريه انتقادي هيچگاه نمي تواند با واقعيت کنار بيايد.
شرايط جديد جامعه صنعتي زمينه هرگونه اميد وخوش بيني نسبت به امکان رهايي انسان از شيئي گونگي را ازميان برده است. ازديدگاه هورکهايمر رشد عقلانيت مواجه با موانع عمده اي چون نظام  سرمايه داري، دولت اقتدارطلب و مارکسيسم  روسيه شده است. نظريه انتقادي، عقلانيت سرمايه داري و سوسياليسم دولتي هردو را نفي مي کند، اما امکان  عقلاني شدن آن را مردود نمي داند بلکه درواقع بر ضرورت آن براي رهايي تاکيد مي کند. در واقع بدبيني نظريه انتقادي مبين موضعي است که نقد عقلانيت ايجاب مي کند. عقلانيت جامعه معاصرتنها تصوير وارونه اقتصاد سرمايه داري است.چنين عقلانيتي ناشي ازتوسعه عقل آلي و فني است.
هورکهايمر عقيده داشت که انسانها با چيره شدن بر طبيعت باعث گسستگي پيوند بين هستي و سرنوشت خود به ويژه حيات مادي و اجتماعي خود شده اند. او به اين نتيجه رسيد که اگر چه  انسانها به کمک دانش خود بر مشکلات طبيعي فائق آمده اند، ليکن خاطر آنان ناخرسند است و از آرامش طبيعي برخوردار نيستند.
هورکهايمر مي گويد که در شرايط نوين، هستي اجتماعي و اقتصادي انسان و عقل و آگاهي او شکل ديگري به خودگرفته اند. عقل آن گونه که درسنت انديشه روشنگرانه اروپايي تا آغازسده بيستم يافت مي شد بر زندگي اجتماعي انسانها پديد آمده است ديگر عقل به معناي سنتي آن نيست. دانش وچيرگي بر طبيعت خصلت عقلاني يافته اند;گونه اي عقلانيت برآنها مسلط است  فرهنگ که در شرايط پيدايش و گسترش توليد سرمايه داري با قانونهاي بازار و بويژه قانون مبادله کالاها شکل گرفته بود به عقيده هورکهايمر، اکنون يکپارچه و تماما در جريان اين مبادله منحل مي شود ونتيجه آن همان است که هورکهايمر و آدورنو براي نخستين بار، آن را "صنعت فرهنگ" ناميده اند.
بنابر عقيده هورکهايمر و آدورنو، در شرايط گسترش نوين توليد سرمايه داري، عقلانيت نويني به ميان مي آيد که آنها، آن را"منطق تسلط بر طبيعت" مي نامند. اين منطق در نخستين مرحله در دو مقوله محدود مي شود، که آنها، آنرا "عقل افزارگون" و"روشنگري" مي نامند. اين هر دو  مقوله يا مفهوم به يکديگر پيوسته اند.
هورکهايمر مي گويد: "ما هرچه بيشتر دستگاه براي چيره شدن بر طبيعت اختراع کنيم، اگر لازم باشد که به زندگي ادامه بدهيم، بايد به همان اندازه در خدمت آنها باشيم."او همچنين چيرگي انسان بر طبيعت را با بردگي يا چيرگي انسان بر انسان يکي مي داند. او مي گويد:" تاريخ شرح تلاشهاي آدمي  براي يوغ  نهادن بر گردن طبيعت و همچنين ماجراي يوغ نهادن بر انسان به دست انسان است."
هورکهايمر بردگي واسارت واقعي معنوي آدمي را با گسترش نوين تسلط علمي و عملي آدمي  بر نيروهاي طبيعت مستقيما پيوند مي دهد. انتقاد هورکهايمر متوجه گسترش نوين دانش و تبلور آن در تکنولوژي و همچنين توسعه نيروهاي توليدي است، بي آنکه آنها را درچارچوب شرايط و پيوندهاي عيني اجتماعي جوامع سرمايه داري قرار دهد.
به عقيده او، جوامع نوين صنعتي، هماهنگ با يک  منطق ذاتي در مسير گسترش نوين  پيش مي روند که اگر فاجعه هاي تاريخي، مانند جنگها، آن را متوقف نکنند به وضعيتي خواهند رسيد که در آن جامعه ها، چه در پهنه توليد اقتصادي چه در پهنه روابط فردي و اجتماعي، به شکل جريان هاي خودکار و يکپارچه درخواهند آمد. او  راه توسعه زندگي  اجتماعي انسانها را به سوي "اداره شدگي" يا "اداره شدن" يکپارچه مي بيند و بنابراين، معتقد است آنچه اکنون در حال گسترش است و در آينده به نحوي روزافزون توسعه خواهد يافت آزادي نيست، بلکه "اداره شدگي" است.
هورکهايمر وآدورنو معتقد بودند درجهاني به سرمي بريم که درآن اميد به دگرگوني تا زماني پيش بيني ناپذير به تعويق افتاده است.

 منابع:
1- حسين بشيريه.تاريخ انديشه هاي سياسي قرن بيستم. نشرني. چاپ سوم 1380. جلد اول.
2- ملک يحيي صلاحي. انديشه هاي سياسي در قرن بيستم. نشر قومس. چاپ دوم. 1383 .
3- ا.م.بوخنسکي.فلسفه معاصر اروپايي. شرف الدين خراساني. شرکت انتشارات علمي و فرهنگي. چاپ سوم.1383.
4- لي لا امبلي. مقاله "نئومارکسيسم،..." . مجله هفته.منبع اينترنت.
5- شهريار زرشناس. انديشه پست مدرن(2). منبع باشگاه انديشه (اينترنت).

برگرفته از: http://www.mardomsalari.com/Template1/News.aspx?NID=3204

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 22:36  توسط علی حمیدی زاده  | 

تحولات نظریه های انتقادی و تفسیری در نیمه دوم قرن بیستم

پروین مقبریان

قرن نوزدهم اوج اثبات گرایان بود، با رشد جامعه صنعتی، پوزیتیویسم هم به مثابه واقعیت و هم به مثابه نظریه علمی گسترش یافت- پوزیتیویسم معرفت علم و عقلانی را برای تحلیل پدیده های اجتماعی در نظریه های خود ابراز داشتند بدینگونه زیست جهان را توجیه میکردند. معرفت علمی که ابتدا بر آن بود عقاید فلسفه اخلاقی، سیاسی و عوامانه را به طور مدام مورد سنجش نقادانه قرار دهد بتدریج با تعصبات و پیش داوریهای همان کسانی که مدعی چنین معرفتی بودند مواجه شد.

 تصویر روشن این معرفت که از آدمیان می طلبید با شجاعت از عقل خود بهره جویند و به استقلال و بلوغ فکری برسند با ظهور جامعه صنعتی در قرن نوزدهم و بیستم به تیرگی گرائید. در این دوران شاهد امپریالیسم ، استعمار، استثمار و بی هنجاری و از خود بیگانگی هستیم چرا که تسلط فایده گرایی در اخلاق و سیاست و اقتصاد، نمونه هایی از فرهنگ پوزیتیویستی شده بود و این خود با معرفت آنها در تضاد بود. بدین ترتیب بحران ها آشکار شد و زمینه برای شکل گیری نظریه های اجتماعی دیگر بعنوان انتقاد از وضع موجود فراهم آمد. قرن بیستم شاهد واکنش به پوزیتیویسم است. انتقادهای تئوریسن های جدید موجب شکل گیری تئوریهای جدید شد. مکاتب انتقادی، علوم اثبات گرایی را ابزاری در جهت باز تولید روابط اجتماعی موجود میدانند و در انتقاد از ایدئولوژی پیشی گرفتند و نیز شعارهایی را در زمینه کاهش فرد گرایی و آزادی داده اند ، فاکتورهایی که در دنیای خشن سرمایه داری مصرفی نوین به منزله تهدیدهایی برای دموکراسی بحساب می آید. مکاتب انتقادی در واقع سه مقوله علم و فرهنگ، ارزش، کنش و آزادی را در تفکر اجتماعی و فلسفی و سیاسی عصر جدید مهم قلمداد کردند.

 روش دیالکتیی آنان ترکیبی از فلسفه، علوم اجتماعی و سیاست های رادیکال میباشد و در صدد آن است که ارتباط بین اقتصاد، دولت، جامعه، فرهنگ و تجربیات فردی را مشخص سازد –  این مکاتب تئوریهای کلاسیک کارل مارکس، ماکس وبر را تجدید نظر کردند تا طبق آن سنتزهای نظری جدیدی برای زمان معاصر ارائه دهند.

بدین ترتیب اینان دیالکتیک را برای پژوهش های خود قبول داشتند. دیالکتیک یعنی واقعیت در حال حرکت . اما بدنبال هر حرکتی تغییراتی هم هست. از طرفی دیالکتیک  ارتباط تنگاتنگ بین تمام پدیده های موجود در یک کل یا تمامیت را می رساند – بقول گورویچ، دیالکتیک حرکت و تغییر در یک کل است یعنی هر حرکت و تغییری الزاما یک دیالکتیک به حساب نمی آید.حرکت و تغییر به شرطی که در یک کلیت واحدی رخ دهد به دیالکتیک تعبیر می شود. در دیالکتیک ما با تقابل های دو گانه مواجه ایم . به عنوان  مثال یک جامعه با گروه اجتماعی به همان میزان که منظم و ساختمند است ، به همان میزان حامل تفاوت های حساس میان اجزا  است و این کل تمام را تشکیل میدهد.

 به این معنی تمام جهان هستی و جهان اجتماعی یک دیالکتیک است – به عنوان مثال شرح وبر در تقابل میان روح سرمایه داری و اخلاق پروتستانیزیم، یک شرح دیالکتیکی از واقعیت دیالکتیکی است یا تقابل نیروها و روابط تولیدی در نظریات کارل مارکس یک شرح دیالکتیکی است یا شرح دورکیم از تقابل استعدادهای فردی و خصلت های  نقش در ساختار تقسیم کار اجتماعی که موجب تغییر و حرکت در نظام اجتماعی و روابط ساختاری جامعه از مکانیک به ارگانیک می شود یک رابطه دیالکتیکی است. بدین ترتیب روش دیالکتیکی مکاتب انتقادی درپی آن است که ارتباط بین پدیده های اجتماعی را مشخص سازد تا بتوانند کنش و آزادی، فرهنگ و  ساخت ها را در جامعه و تفکرات اجتماعی به چالش بکشانند تا راه حل های جدیدی برای زمان حال ارائه دهند.

مکاتب تفسیری و تفهمی نیز( کنش متقابل نمادی در شبکه ارتباطات جمعی) و (فهم از موقعیت ) را مهم تلقی کردند و روش طبیعت گرایانه را برای پژوهش پذیرفتند.

  هربرت بلومری از بنیانگذاران مهم این مکتب، با توجه به اهمیت نقش ( مفهوم ) در علم و نظریه های علمی، بر آن بود که در روش شناخت و انجام مراحل پژوهش ، پژوهشگر باید پیش از اینکه به شناخت و تعریف مسئله بپردازد باید نگرش خود را نسبت جهان هستی و موضوع مورد مطالعه وارسی کند و آنرا در شش مرحله بیان میکند:

 1)  بازنگری موضوع مطالعه از دیدگاه و ((تصویر پیشین جهان تجربی))، یعنی در این مرحله ابتدا جایگاه مسئله مورد نظر در جهان تجربی از نظر پژوهشگر و چارچوب نظری که وی بدان قائل است مشخص میشود ، سپس ارتباطات بین مسئله مورد مطالعه با دیگر اجزاء جهان تجربی ، مرزها و روابط متقابل آن با دیگر پدیده ها مورد بررسی قرار می گیرد.

 2) مرحله دوم ( مسئله ای کردن) موضوع مطالعه است.

3) گرد آوری داده ها.

 4) تحلیل و روابط میان داده ها.

 5) تفسیر نتایج.

 6) بازنگری روابط نظریه و عمل.

 (( بولمر)) حرکت از مفاهیم اولیه را که ناشی از برخوردهای عادی، جاری است، حرکت از ((مفاهیم معین)) به (( مفاهیم حساس)) می گوید که در این مرحله با شناخت این (( مفاهیم حساس)) که سخنگوی درست تری برای واقعیت هستند ، بهتر و عینی تر می تواند  نظریه عمل را تحلیل کند.

تفسیر گرایان دیگری همچون ماکس وبر- مید ... نیز با کمی تفاوت ، متغیر اصلی را در تحلیل پدیده های اجتماعی تفسیر گروهی از موقعیت تعبیر می کنند.

در کل، درپارادایم جامعه شناسی تفسیری ، متغیرهای اصلی عموما به تحلیل گروهی سازمان یافته از موقعیت های موجود در نظام اجتماعی است. مهمترین مسئله قابل توجه در نظر تفسیر گرایان این است که  1- تبین علمی تنها عبارت از پیدا کردن همبستگی میان متغیر ها نیست بلکه طرح همبستگی تنها یکی از طرحهای تحقیقاتی است. 2- دومین نکته این است که تعیین هر متغیری پیش از شناخت مفاهیم حساس – در حقیقت یک نوع کاهش گرایی ( تقلیل گرایی) است.

 در واقع با مطالعه تحولات نظریه های انتقادی و تفسیری – میتوانیم به تحولات درونی از جمله تکثر روش شناختی و هستی شناختی در نیمه دوم قرن بیستم دست یابیم که از این رهگذر شاید بتوان به معرفتی علمی نایل آییم.

خصایص این معرفت را که موجب متمایز ساختن آن از گونه های دیگر معرفت است بدین ترتیب است:

 1)      خصیصه های متقابل علم و فلسفه: پرسش های خاص در پژوهش های معرفت شناسی را علم و پرسشهای کل را فلسفه بررسی و پاسخگویی می کند.

 2)      خصیصه های آزمایشی علم که خود شامل چند مرحله است: الف) منطق علمی: ازآنجا که خاصیت اصلی پژوهش های علمی ، پرسش های خاص بود لذا اصلی ترین منطق متناسب با علم ، منطق استقراری شناخته شد و است ( منطق استقراری یعنی حرکت از جزء به کل). ب) پژوهش میدان عملیاتی: مطالعه علمی الزاما مطالعه ای مستقیم است که در زمان و مکان خاصی رخ داده است اعم از اینکه زمان رخ دادن گذشته، حال یا آینده باشد- پیدا کردن میدان عملیاتی  تحقیق چه در گذشته و آینده چه در حال ، در واقع پیدا کردن متغیرهای حساس و مرز قایل شدن در حوزه عملیات تحقیق متناسب با آن نوع خاص رهیافت است. ج) شرایط آزمایشی: در این مرحله روایی و اعتبار مورد سنجش قرار میگیرد.

 3)      خصلت روش شناسی : این خصلت به اصول معنا شناسی و روشهای تحقیق می پردازد.

 4)      تبین علمی: آخرین شرط معرفت علمی تبین علمی است. وآن یعنی شرح چگونگی انجام وقایع و قوانین نسبتا پایدار و تکرارپذیر آن است بطوری که بتوان داده ها را بطور روشن و عینا برای مراجعه کننده معنا کرد.

 بنابراین انجام تمام این مراحل نشان دهنده معرفت علمی است- در واقع این مکاتب ( انتقادی و تفسیری) در خصوص نقد اجتماعی و نقد کنش اجتماعی با هم همراه شدند تا بتوانند از فرو کاستن هر یک از حوزه ها به دیگر حوزه ها جلوگیری بعمل آورند و هرگونه (( شی زدگی)) و (( ایدئولوژی زدگی)) را در جامعه تشخیص داده و بدین ترتیب به کنش معقول در جوامع یاری رسانند و پاسخگوی  این پرسشها باشند.

 آیا رفتار انسان را میبایستی نتیجه قطعی، معلول و محصول شرایط یا متغیر وابسته تلقی کرد؟

یا رفتار انسان را می بایستی نتیجه اجتماعی ، پاسخ آگاهانه یا کنش مشروط تلقی نمود تا بتوان به نقش و مشارکت آگاهانه انسانها در سرنوشت خود که از مقوله های مهم است پی برد.

برگرفته از : http://www.balochacademist.blogfa.com/post-133.aspx

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 22:30  توسط علی حمیدی زاده  |